ناصر خسرو

31

وجه دين ( فارسى )

است و گشتن حال او گواهى همىدهد كه بقاش « 1 » عرضى است و معنى عرض اندر چيزى پديد نيايد مگر از چيزى كه آن معنى اندر و جوهرى باشد يعنى « 2 » ذاتى ، و گرمى و روشنى اندر آهن از آتش عرضى پديد آيد كه گرمى و روشنى اندر آتش جوهرى است يعنى ذاتى ، پس درست كرديم كه اين بقاى عرضى اندرين عالم از آن عالم پديد آمده است و مر آن عالم را لازم آيد كه بقاى او جوهرى باشد يعنى ذاتى . و دليل آريم بر آنكه آن عالم لطيف است بدانچه گوئيم « 3 » لطيف آن باشد كه اندر جسم آثار او بگذرد و جسم مرو را حجاب نتواند كردن ، از محسوسات دليل برين قول آنست كه اندر آتش لطافتست و جسم مر قوّت او را حجاب نتواند كردن نبينى كه اگر چه سطبرى و قوى آهنى بود و با آن سختى و قوّت كه اندر آهن است چون آتش ازو بر يك‌روى همسايگى كند قوّهء آتش بديگر روى از آهن بيرون شود . و چون ديديم كه اندر زير آب عظيم ماهيان و ديگر جانوران همى پديد آمدند اندر شكم و پشت مادگان همى حيات راه يافت تا آب اندر پشت نر جانور گردد و به حركت آيد و اندر شكم مادگان همى حيوان گشت « 4 » دانستيم كه اين از لطافت آن عالم است كه او صانع اين عالم است . و دليل آريم بر آنكه آن عالم زنده است بر آنچه گوئيم « 5 » اندر اين عالم همىبينيم « 6 » كه هر چه جانور است شريفتر است از آنچه مرو را جان نيست و آن عالم كه صانع است شريفتر است از اين عالم كه اين مصنوع

--> ( 1 ) كذا فى نخ . ( 2 ) نخ : معنى . ( 3 ) نخ : گويم . ( 4 ) بيان بسيار عجيبى است و عبارت بغايت گنگ و تاريك كه استخراج معنى از آن جز بدلالت الفاظ منفرده ممكن نيست زيرا كه تركيب عبارات آن به هيچ قاعده‌اى درست نميآيد و اثر خرابكارى دست ناقابل نسّاخ در آن پيداست . ( 5 ) نخ : گويم . ( 6 ) نخ : بينم .